• 200 عکس پروفایل
  • بلوگل

    تمامی اطلاعات, خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و بلوگل هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد .
    تولبار و نحوه استفاده از آن

    تبلیغات

    خیریه مهربانه

    خیریه مهربانه

    پست ثابت

    همت 110

    تبلیغات

    همت 110



    

    گذشت و ابوطیاره ها

    :: گذشت و ابوطیاره ها
    ابو طیاره و شمس العماره
    خیلی از شما پاکان، سنشون قد نمیده یا شاید به جخ. شایدم تو قصه ها خونده باشین.
    اما قدیمیا، خاصه مث ما شهرستانیها خوب میدونن چی میگم. یادتونه، اومدن تهران چه کبکبه و دبدبه ی داشت. همه فک و فامیل در و همسایه خبر دار میشدن و میومدن جا خالی مسافر.
    مث حالا نبود، که واسه یه زکام میکشن مرکز و حتم بالا شهر که باس دکتره، فوق باشه.
    نه گلم اون وختا ببین، چی میشد. چه حماسه ی که میامدیم تهرون. اتوبوس های دماغ دار با دسته دنده یا خدا. شوفورش، حتما باس نیم متر سیبیل داشته باشه و لاتی حرف بزنه محلی یا فارسیش خیلی مهم نبود، آخه میگفتن فلانی تهرون دیده اس. اگر چه آگه عبارتی قالب میکرد، اموراتش لنگ بود و لیچارد بارش میشد.
    تو راه داغون، که نمونش الان فقط تو نپال و راه کوره های پاکستان همی یافت شود.
    چند باری پنچری رو نافش بود و پارگی تسمه حال آگه شانس یاری میکرد و نیم موتور نمیخواست، هلک و هلک میرسیدم قم. اول که هنوز بوی حضرت معصومه به مشام نرسیده صدای کوبنده صلوات که رقابتی دیوانه وار بود و نشان خلوص؟!
    تو مخ آدمی انفجار صوتی ایجاد میکرد. صدای تخمه، آجیل، بستنی، سوهان نجاتی مرگ آور بود از دست بوی متعفن پا و سیگار احیانا دوغ و ماست ولو شده کف اتوبوس که حاصل کار پر کردن چند نایلون، گلاب به روت استفراغ بود.
    مگه جرات داشتی یه متر اون طرف تر محل توقف اتوبوس را نیگا، کنی حتما چند ناسزای آب دار نصیبت میشد. که هر اتوبوس حریم دارد. بله.
    رستوران که نگو. بزار نگم که مقام مگس چه حکمی میراند.
    حتما آرزو میکردی برگردی به ابوطیاره و ادامه صلوات و بوی های متعدد را به مشام کشانی، تا شاید بخت یارت میشد و جلو شمس العماره پیاده میشدی.
    اینجا چیه نوشتم؟
    دیشب تو راه کرمان وختی پایین اومدم چشمم زل زد به یه ال سیدی بزرگ، رستورانی مرتب. نون پیچ ننه با بوی خوش کوکو، زیر بغلم، داشتم دنبال گوشه ی امنی می گشتم واسه مصون ماندن از تهاجم اصوات
    ،،که هی آقا اینا جای خوردن غذا نیست،، از صندوق دار سوال کردم. مودبانه مرا راهنمایی کرد نزد مسئول سالن. مهربانانه به میز خالی دعوت شدم تقاضا شد،، لطفا زباله نریز ،، فکرم تو سالها قبل، در ستیز. صدایی تکانم داد. آقا چیزی لازم ندارید؟
    گیج و مبهوت. زبانم بند آمده بود نه نه....
    چه خوب تغییر کردن. گذر کردن از شمس العماره و ارابه دماغ دار به وی آی پی تک .... باید خواست. بخواهیم. بخواه
    نجاریان... کرمان
    ته خرداد ۹۵

    منبع : کوه mountain |گذشت و ابوطیاره ها
    برچسب ها : میشد ,اتوبوس ,حتما

    گذشت و ابوطیاره ها

    :: گذشت و ابوطیاره ها
    Najjarian Hassan:
    Najjarian Hassan:
    Najjarian Hassan:
    ابو طیاره و شمس العماره
    خیلی از شما پاکان، سنشون قد نمیده یا شاید به جخ. شایدم تو قصه ها خونده باشین.
    اما قدیمیا، خاصه مث ما شهرستانیها خوب میدونن چی میگم. یادتونه، اومدن تهران چه کبکبه و دبدبه ی داشت. همه فک و فامیل در و همسایه خبر دار میشدن و میومدن جا خالی مسافر.
    مث حالا نبود، که واسه یه زکام میکشن مرکز و حتم بالا شهر که باس دکتره، فوق باشه.
    نه گلم اون وختا ببین، چی میشد. چه حماسه ی که میامدیم تهرون. اتوبوس های دماغ دار با دسته دنده یا خدا. شوفورش، حتما باس نیم متر سیبیل داشته باشه و لاتی حرف بزنه محلی یا فارسیش خیلی مهم نبود، آخه میگفتن فلانی تهرون دیده اس. اگر چه آگه عبارتی قالب میکرد، اموراتش لنگ بود و لیچارد بارش میشد.
    تو راه داغون، که نمونش الان فقط تو نپال و راه کوره های پاکستان همی یافت شود.
    چند باری پنچری رو نافش بود و پارگی تسمه حال آگه شانس یاری میکرد و نیم موتور نمیخواست، هلک و هلک میرسیدم قم. اول که هنوز بوی حضرت معصومه به مشام نرسیده صدای کوبنده صلوات که رقابتی دیوانه وار بود و نشان خلوص؟!
    تو مخ آدمی انفجار صوتی ایجاد میکرد. صدای تخمه، آجیل، بستنی، سوهان نجاتی مرگ آور بود از دست بوی متعفن پا و سیگار احیانا دوغ و ماست ولو شده کف اتوبوس که حاصل کار پر کردن چند نایلون، گلاب به روت استفراغ بود.
    مگه جرات داشتی یه متر اون طرف تر محل توقف اتوبوس را نیگا، کنی حتما چند ناسزای آب دار نصیبت میشد. که هر اتوبوس حریم دارد. بله.
    رستوران که نگو. بزار نگم که مقام مگس چه حکمی میراند.
    حتما آرزو میکردی برگردی به ابوطیاره و ادامه صلوات و بوی های متعدد را به مشام کشانی، تا شاید بخت یارت میشد و جلو شمس العماره پیاده میشدی.
    اینجا چیه نوشتم؟
    دیشب تو راه کرمان وختی پایین اومدم چشمم زل زد به یه ال سیدی بزرگ، رستورانی مرتب. نون پیچ ننه با بوی خوش کوکو، زیر بغلم، داشتم دنبال گوشه ی امنی می گشتم واسه مصون ماندن از تهاجم اصوات
    ،،که هی آقا اینا جای خوردن غذا نیست،، از صندوق دار سوال کردم. مودبانه مرا راهنمایی کرد نزد مسئول سالن. مهربانانه به میز خالی دعوت شدم تقاضا شد،، لطفا زباله نریز ،، فکرم تو سالها قبل، در ستیز. صدایی تکانم داد. آقا چیزی لازم ندارید؟
    گیج و مبهوت. زبانم بند آمده بود نه نه....
    چه خوب تغییر کردن. گذر کردن از شمس العماره و ارابه دماغ دار به وی آی پی تک .... باید خواست. بخواهیم. بخواه
    نجاریان... کرمان
    ته خرداد ۹۵

    منبع : کوه mountain |گذشت و ابوطیاره ها
    برچسب ها : اتوبوس ,میشد ,حتما ,hassan ,najjarian ,najjarian hassan ,hassan najjarian ,hassan najjarian hassan ,najjarian hassan najjarian

    سه روز چالش

    :: سه روز چالش

    سه روز چالش
    بند یخچال ضلع غربی دیواره شروین
    تنها موقع اجرای اردو با اب و هوا کاری نداریم. هر چه بد. بهتر.
    از خانه که به راه زدیم، برف ریز و بناز می بارد.
    نیم ساعتی دیر تر کنار مجسمه همیشه ثابت دربندم.
    چهار نفر. کوله ها سنگین. به ساعت نرسیده برف چند سانتی رو کوله تلنبار.
    مسیر بند یخچال سفید پوش. لا بلای سنگها می خزیم. سخت بالا می رویم. سنگ به سنگ . گیره به گیره. همه چیز خیس شده. قسمت های بالا پر برف و لغزنده. خورشید روز را بدرود می گوید. جانپناه شروین میزبان. سرد و یخ زده. در شکسته و باد نسیم سرد برف را داخل می کشاند.
    دو نفر بدنبال آب از مسیری تا کمر در برف.
    شب بسختی می گریزد.
    تجهیز کامل بیرون هستیم نیم ساعت مانده به هفت صبح
    هدف تیغه سمت چپ شروین. راه یافتن سخت. طول یک سخت و بی گیره، میانی ها سر به نا فرمانی.
    روی تیغه غلطان در برف به سختی. ابزار فرند هم نشین سختی ها دل گرمی میدهد.
    چند دستکش خیس می کنیم. نیش تبر آشنای شکاف ها. صدای آشنا دلگرممان می کند برایمان خوردنی اورده اند. ما سقف آسمان و آنها زمینی...
    بسته به شیرپلا داده می شود. چالش زیبا، سخت. کشیدن کوله بار سنگین. کل وسایل همره ماست. طاقت فرساست. طول های آخر کلا خیس هستیم فقط ترغیب به احتیاط و تمام. قطرات خنک آب التیام گلو.
    برگشت ما برو خورشید برو. برف تا کمر افتان و خیزان. قسمت های آخر یک طول بلند پنجاه متری فرود. سر آخر شیبی تند و فرود آزاد در جاهایی تا کمر در برف در جایی نیش کرامپون نافرمان روی سنگ. چشم ها فرو رفته فعالیت 12 ساعت.
    قسمت اخر در تاریکی. بوی شاخه ی خیس بید، نوید زندگی. شانه ها همره درد. لباس ها خیس آب. عمده ساعت شب به خشک کردن البسه گذشت و هم نشینی با درد بدن، اینجا با این فرهنگ غنی همنوردان؟!
    خواب به چشم کسی میهمان نمیشود یکی در راه دیگری با کفش های زمخت بدنبال اصغر یا اکبر ....
    روز از نو برف کوبی شدید از تیغه شمالی جنوبی چالشی زیبا و پر برف تا نزدیک ظهر و انتهای اردوی اول آمادابلام.
    دو ساعتی طول کشید تا با کوله سنگین مسیر نرمال را پایین برویم.

    Garin koh
    https://telegram.me/garinkoh

     

    منبع : کوه mountain |سه روز چالش
    برچسب ها : کوله ,ساعت ,تیغه ,قسمت

    عاشقانه زیستن

    :: عاشقانه زیستن

    عاشقانه زیستن
    ساعتها تلاش، ترسیدن، لرزیدن، لیز خوردن، حرص خوردن، با شک ابزاری بین راه زدن، نیش تبر را با خواهش در شکاف قرار دادن، درد کوله سنگین بر کمر کشیدن. میتواند دلیلی خوبی باشد برای آب کم آوردن و لب متورم شدن، وقتی از رو لبه ی سرد کوه سرک می کشی طرف گرم تر، خوشایند ترین صدا بعد از صدای هن هن نفس دوست تیک تاک زندگی است. همان نوای قطره اب روی صخره ی سرد.سر که نزدیک میکنی و لب لای شکاف انگار شهد حیات نصیبت می شود.انگار قطره قطره عشق وارد رگ هایت میشود. بی ریا. بس توقع. با خلوص. شاید حس لغزیدن آب درون رگ ها تشکری باشد برای تو که سختی راه بجان خریدی تا شاکر باشی و عشق بورزی.
    بهمن حس صعود . شروین. نجاریان

     

    Garin koh
    https://telegram.me/garinkoh

     

    منبع : کوه mountain |عاشقانه زیستن
    برچسب ها : قطره ,باشد برای

    انشا

    :: انشا

    انشايم كه تمام شد
    معلم با خط كش چوبی اش زد پشتِ دستم
    و گفت جمله هايت زيباست ...
    گفتم اجازه آقا ...
    پس چرا ميزنيد؟؟؟
    نگاهم كرد ...
    پوزخندِ تلخی زدو گفت:
    ميزنم تا همیشه يادت بماند
    خوب نوشتن و زيبا فكر كردن در اين دنيا
    تاوان دارد!

    "احمد شاملو"

    منبع : کوه mountain |انشا
    برچسب ها :

    حس . خاطره. عکس.

    :: حس . خاطره. عکس.
    حس . خاطره. عکس.
    می گردی، می گردی میپایی. عکس سالها قبل. سالهای سخت. اردوهای ثمر داده و ۱۸ نفر نماینده جامعه ی بزرگ بودن. کاری بزرگ و حتما بسیار دشوار.
    یه عکس. سالها دور. سالهای انتظار. کسی نمی داند از این ۱۸ نفرکی بر می گرده؟ فضای سنگین. مادر ساده و روان نذر و نیاز.
    راستی ما چی؟ میدونیم کجا می ریم؟ یاد فیلم نمایش داده شده صعود ۱۹۹۶ امریکایی ها می افتم و تعداد زیاد کشته بین قله تا کمپ چهار. ما در این حد هستیم؟ برمی گردیم؟ مربیان نگرانند! عزیز خلج مربی ارزنده، زحمات زیاد کشیده. می خنده. میخنده اما پشت خنده اش بغض خوابیده. خوب میدونه کجا میریم... خودش جزو اولین تیم های اعزامی بوده. همه چی سنگین و درد آوره. کنترل احساسات سخته. عباس داداش رو دعوا می کنه که تو باعث شدی حسن بره. هیچ کس از شکاف ها در امان نیست حتی تصویر بردار.
    یاد قنادی که کیک تولد فراز را سفارش دادم می افتم. خدا، خدا می کردم، قیمت کیک گران نشه و من پول داشته باشم؟ اصلا این چه کاری بود. وقتی رفتم تحویل بگیرم رو کاغذ بیانه نوشته شده بود حساب شده تذکر دادم من فقط پیش پرداخت دادم. رفت پشت پیشخوان. پیر مردی مهربان حاضر شد. چشاش پاک بود و زلال. ؛؛ کیک مال شماست؟؛؛ گفتم بله ؛؛ خدا بهمراتون پسرم تولد پسرته؛؛ بله آقا ؛؛یاد بسیجیا افتادم که رو مین می رفتند. می گن خیلی سخته خدا به همراتون، کیکت هدیه منه به پسرت؛؛ هاج و واج بیرون اومدم حتی یادم رفت ببوسمش آخه این روزای آخر گیج و منگیم.
    فرودگاه مهرآباد تهران. پرواز بسوی آسمان ها اورست بام جهان. بوی اسفند. زیر قرآن. ....
    امروز بعد از ۱۷ سال عکس فراز. کیک تولد و هزاران راز.... چه کسی درک می کند ما کجای زمین هستیم. سفرها مرا به کجا میبرد؟؟

    منبع : کوه mountain |حس . خاطره. عکس.
    برچسب ها : دادم ,تولد

    اورست ۱۳۷۷

    :: اورست ۱۳۷۷

    روی قله جنوبی اورست.

    سرمست از کار امروز. شادیم که شکست روز قبل جبران شد. با دوربین ور می رم. محمد کنار دستم.

    حمید امروز مسولیت دار است. صدای بیسم خوش آیند. دوستان پایین دست نگرانند. سرمای صبح همه چیز را از کار انداخت. همه شادند. سرپرست با چهار تا صحبت می کند. پکریم که عمو رسول نقوی نیست. کاش چشمش زود خوب شود. دو شرپاها جلو هستند. چند امریکایی هم رفتند. شاتد از منطقه تبت فیلم می گیرم. باطری های درون بدن را چک می کنم. مشکلی نیست. کار من حساس است. فیلم دوربین عکاسی را تعویض میکنم. دوربین دیگر یک حلقه اسلاید با asa ۱۰۰ . حاج آقا تلنگر میزند،

    زود برید. حسن زود باشید. خطاب به محمد: تو برو من میام . نگاهی از روی مهربان می کنه ،، یاخشقی هارا گدیم، سن سیز ،گتمرم باشار میرم،، (خوب کجا برم بدون شما نمیرم)، نگران قسمت استاپ هیلاری ست.

    براه زدیم. ساعتی بعد زین اسبی . آسمان برایمان جشن شادی گرفته. آسمان صاف. قلبمان رُپ رُپ. دیروز اینجا غوغا بود. طوفان بنیان کن. کنار زین اسبی به حمایت کلنگ می نشینم دوربین بتای فیلم خور را روشن می کنم و با اشاره دست به محمد اعلام حرکت می کنم.

    مغرور و استوار سر را جلو لنز میاره ،،قدمگاه هیلاری هستیم هیلاری،،  رد می شه. اشک تو چشمام حلقه می زنه. عذاب می کشم از دست ماسک بد قلق، باطری ها عرصه را بر من تنگ کرده. نگران باطری داخل شلوار محمدم. قصد دارم زود بالا برم. دوست دارم لحضه آخر را ثبت کنم. حرکت حمید و دیگران را رو گردنه هیلاری ضیط می کنم. دوربین از کار می افته. فیلم درون دوربین می بره. آه از نهادم بلند میشه. یعنی اینم شد گاشربروم دو که فقط توانستم یک شات فیلم بگیرم؟

    نشستم زمین لای لباس یکسره دوربین را از گردن جدا ساخته با مشقت کاست سونی dv  را بیرون آوردم . فیلم بریده. آرام درون قاب می گذارم. قطعات خورد شده فیلم را از روی هد پاک می کنم. فیلم جدید را قرار می دهم.

     خدا خدا می کنم کار کند. دکمه پاور را فشار میدهم. تصویر بالا میاد. دادی بلند می زنم. شرپا که  وسط گام های هیلاری ست نگران می شود. با اشاره دست اعلام سلامت می کنم. به او  میرسم. با اشاره دست او را کنار زده فکر کرده ارتفاع زده شدم. مرا به آرامش دعوت می کند. اشاره میکنم می روم فیلم برداری. از برش کرامپون ذرات زیبای برف معلق است. دوربین را به زمین پر شیب چسبانده این شات را به ملت بزرگم هدیه میکنم. به اون دم و دستگاه امریکایی ها رسیدیم. فقط چند قدم مانده. از محمد و بچه ها خواهش میکنم جلو برم و آخرین تلاششان را ضیط کنم. کنار قله زانو میزنم.

    تبر یخ حمایتم. با صلابت بالا می آیند.نمیدانم گربه کنم، یا تصویر برداری. انگار پرواز می کردند. یک ایران یک عالمه آرزو . ساعت حوالی نه روز ۳۱ اردی ۷۷ قله اورست.

    سر بالایی تمام شد. شادیم. دوربین کلوز آپ روی صورت محمد ،، بنام زحمتکشان ایران، زنده باد ایران،، اولنج. السلام  علی ال حسین ....،، جلال .این اراده ملت ایران است که اینجا به نمایش در می آید... حسن. یک مشت خاک از ایران آورده ایم به یاد مادران ایران اینجا می ریزیم که جادودانه باد یاد و نامشان. یه عروسک هم به یاد فرزندان ایران اینجا آوردیم که فرزندان ایران یاد بگیرند تلاش و مردانگی.

    شرپا اشاره می کند. عقب نرو . پشتم تا فلات تبت خالی است. عکس می گیرم. یک پانوراما . از منشور هم عکس می گیرم.  نگرانم نگاتیو ۳۶ تایی تموم بشه. 

     جاودانه باد یاد ایران و ایرانی

    منبع : کوه mountain |اورست ۱۳۷۷
    برچسب ها : فیلم ,دوربین ,اشاره ,محمد ,میکنم ,هیلاری ,فرزندان ایران ,ایران اینجا

    نشست دل

    :: نشست دل
    روز دوشنبه تهران 

    همایش هیمالیانوردان 

    در فضایی اکنده از بوی خوش باران عشق

    این نشست ها بیش از هر چیز از این جهت قابل توجه ست که چند نسل را روی سن می کشاند.

    یش کسوتان از تشکیل نفس و حس کوه تا جوانان پاک و بی ادعا که می توان به سمت و سو دادن کاری کنند کارستان.... 

    که این یعنی این ها را شمردن، بودنشان را باور داشتن. با ارزش و عشقشان ستایش کردن... که امید است کسی از قلم نیفتد

    آی می چسبد وقتی جوانی صعودش را به آنها هدیه می کند که این یعنی عشق را معنی کردن

    وقتی عنوان می شود کار موستاق ساده روان، و... است کاش از مدت فیلمش که انتخاب صحنه، صدا و موزیکش هم خان نبود کاسته می شد تا

    تا می شد دقایقی پای سخن این بزرگان نشست و از دل شنید

    مهم شلوغی سالن نیست مهم این است هر کس با پیامدی موثر بیرون بیایید.  و یاد نامی با خود به منزل برد و فردا روزی توشه سفرهای دور و دراز کند.

    ایجاد اینچنین فضای صمیمی ستودنی و قابل ستایش است

    گرفتن خاطره از زبان صعود کننده گان قلل مرتفع شندنی ست البت نمی شود انتظار تسلط کامل داشت، پس این آخر آن حس نیست.

    همان حس بزرگ

    زانو زدن، اشک روان ریختن، بغض ترکیده، قلب در هم پیچیده، گیج و ویج فضای بزرگ عشق شدن و هوار زدن از ته ته دل

     

     

    منبع : کوه mountain |نشست دل
    برچسب ها : نشست

    فروشگاه

    لینک عضویت در کانال تلگرام

    عضویت در گروه تلگرام جوک کلیپ عکس


    کانال تلگرام



    جدیدترین مطالب

    هر هفته 7 فیلم رایگان !!
    دانلود اپلیکیشن فیلم آپرا (upera.shop)